به نام او
سالها یک جمله را از آدمهای مختلف شنیدم:
«یک حوزه را انتخاب کن و تا آخر برو.»
حرف بدی نبود. منطقی به نظر میرسید.
من هم مدتی فکر میکردم باید همین کار را بکنم.
مشکل این بود که نمیدانستم کدام حوزه را انتخاب کنم.
نه به این دلیل که چیزی را دوست نداشتم.
برعکس.
چیزهای زیادی را دوست داشتم.
موسیقی، سینما، گرافیک، داستان، برنامهنویسی، عکاسی و چیزهای دیگری که هر کدام میتوانستند چند سال از زندگی آدم را به خودشان اختصاص دهند.
اما بیشتر آدمهایی که با آنها صحبت میکردم یک چیز را میگفتند:
اگر به یک حوزه نزدیک شوی، باید از بقیه دور شوی.
و من از این قسمت خوشم نمیآمد.
چون انتخاب برای من فقط انتخاب یک چیز نبود.
به معنای از دست دادن چند چیز دیگر هم بود.
برای مدت زیادی نمیتوانستم انتخاب کنم.
فکر کردن به اینکه قرار است تا آخر عمر در یک تخصص بمانم، بیشتر از آنکه آرامم کند، من را از انتخاب کردن میترساند.
مدتی فکر میکردم شاید مشکل از خودم باشد.
شاید اهمالکارم.
شاید مسئولیتپذیر نیستم.
بعد شروع کردم به جستوجو.
با آدمهای مختلف صحبت کردم.
خواندم.
و کمکم فهمیدم تنها نیستم.
دوست و استادی یک کتاب به من پیشنهاد کرد:
وسعت یا عمق.
کتاب برایم جالب بود، اما یک نکته بیشتر از همه در ذهنم ماند.
بعضی محیطها را میشود با قوانین مشخص شناخت: مثل شطرنج
اما بعضی محیطها اینطور نیستند.
آدم نمیتواند برای همه چیزشان یک قانون مشخص پیدا کند.
کار، زندگی، هنر و بسیاری از چیزهایی که هر روز با آنها سروکار داریم، بیشتر شبیه همین دسته دوماند.
برای چنین محیطهایی شاید فقط عمیق بودن کافی نباشد. آنهم فقط در یک رشته...
شاید باید وسیع هم بود.
البته وسیع بودن به معنی همهکاره بودن نیست.
آدمهای وسیع لزوما سطحی نیستند.
آنها میتوانند در یک یا چند حوزه عمیق شوند و در عین حال، از حوزههای دیگر هم یاد بگیرند.
چیزهایی را کنار هم بگذارند که معمولاً کنار هم قرار نمیگیرند.
من بعدها اسم دیگری برای این آدمها پیدا کردم:
Multipotentialites.
نمیدانم اسمش چقدر مهم است.
اما پیدا کردنش برای من مهم بود. خیلی مهم...
ــ طاها آوین